نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم : در عصر هاي انتظار ، به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو کلبه غريبي ام را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده کنار مردابِ آرزو هاي رنگي ام ، درِ کلبه ها را باز کن و به سراغ بغض خيسه پنجره بورو ، حرير غمش را کنار بزن مرا مي يابي .
تورو دوست دارم زياد ، نگو پس دلت مياد منو تنهام بذاري/ توي آخرين وداع وقتي دورم از همه ، چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه / تورو مي سپرم به خاک، تورو مي سپرم به عشق ، برو با ستاره ها/ تورو دوست دارم مثل حس دوباره تولدت / تورو دوست دارم وقتي ميگذري هميشه از خودت/ تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچه گي ، بغلت ميگيرم آروم ميرم به سادگي / تورو دوست دارم مثل دلتنگي هاي وقت سحر/ تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچه گي بغلت ميگيرم و اين دل غريبم و با تو مي سپرم به خاک / توي اخرين وداع وقتي دورم از همه چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه تورو مي سپرم به خاک تورو مي سپرم به عشق برو با ستاره ها //////////
آرزوهايم زير انبوهي از خاکستر هنوز نفس مي کشند... هنوز شعله ورند... نسيم مهرباني تو کي مي وزد؟ ********* چه کردي با من؟... ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟... وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست... اما براي شنيدن چه کلامي؟... مي خواهم بنويسم... از تو.. از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت.. مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد... چه کردي با من؟... چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟... غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم... آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام... مي خواهم بنويسم... از چشماني خيس و دلي در اندوه نشسته از آرزوها و دعا هاي بيهوده.. هنوز دستانم ميلرزد اما باز هم مي خواهم عقده نشکفته ي دل را با نوشتن باز کنم.. نمي نويسم چگونه مي پرستمت... مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري... مي نويسم که من همان جزيره متروک بودم... اي که بي من قصد رفتن مي کني... مي خواهم بنويسم اما چه سود؟!تو که نخوانده دوررش مي اندازي.. چه سود از نوشتن وقتي گريه هايم نتوانست تو را از رفتن باز دارد.. ديگر نمي خواهم بنويسم ... ديگر نمي خواهم بگويم چه قول ها دادي و چه قسم ها خوردي... نمي خواهم بنويسم که چگونه دستي که به نياز بسويت دراز شده بود رد کردي... نمي خواهم بنويسم که مي تواني فراموش کني ... اما نا نوشته مي داني که هرگز فراموش نخواهم کرد... مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند! مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد! مي گويند اگر نباشي.. ... .. . نگاهت را از من پنهان نكن! آنها مي گويند اما من هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم، هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه. هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت. هنوز هم دستهايت را مي خواهم
نگاهم کن نگاهم کن ببین این منم که مثل سایه ای بی جان بدنبال تو می آیم نگاهم کن نگاهم کن بجز چشمان زیبایت نگاه مهربانی من نمی خواهم نگاهم کن نگاهم کن مرا چون زورقی خسته در این گرداب تنهایی کسی جز تو نمی خواند مرا کس این چنین رنجور و دل خسته نمی خواهد برای شادی روح شکسته همان روحی که با عشقت گسسته به آن عهدی که با قلب تو بسته.... ولی قلبت ....ولی قلبت نه قلبت نه... آن دل سنگت رهایم کن نمی خواهم نه قلبت را نه چشمانت . . ..
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟
من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ .
از تنگناي محبس تاريکي از منجلاب تيره اين دنيا بانگ پر از نياز مرا بشنو آه اي خداي بي همتا يکدم زگرد پيکر من بشکاف شايد درون سينه من ببيني اين مايه گناه و تباهي را دل نيست اين دلي که به من دادي در خون طپيده آه رهايش کن يا خالي از هوي و هوس دارش يا پايبند مهرو وفايش کن آه اي خدا تورا چگونه گويم کز جسم خويش خسته و بيزارم هر شب بر آستان تو گويي اميد جسم دگر دارم