نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم : در عصر هاي انتظار ، به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو کلبه غريبي ام را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده کنار مردابِ آرزو هاي رنگي ام ، درِ کلبه ها را باز کن و به سراغ بغض خيسه پنجره بورو ، حرير غمش را کنار بزن مرا مي يابي .
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز میمیرم از پا می افتم به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو آسمونا بگو گفتم یا نگفتم به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره دیگه جون نداره دستام آخر قصه رسیده عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست… يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان…. يادم باشد زندگي را دوست دارم